ميلاد مسعود پيامبر گرامي حضرت محمد (ص) برعموم مسلمين گرامي باد
ميلاد حضرت امام جعفر صادق (ع) برعموم مسلمين مبارك باد
روي بندر گاه ( سمانه جوکار)
«سنجاب» ( مهدی کاظمی)
وقتي كه به ستاره ها نگاه مي كنم ( پروانه کاظمی)
بر زمستان دلم چون آتشي خنديد و رفت (سمانه جوکار)
شعري از غزل عسكري :
آوار برداري كنيد از من كه من ويرانه ام
مست وخراب افتاده ايدر گوشهي ميخا نه ام
از توبه ومستي من ديگر خدا هم خسته شد
توبه شكستم باز هم لب بر لب پيمانه ام
گر بت شكن باز آيد و بتهاي عالم بشكند
از من همي ماند اثر من خود بت بتخانه ام
در خانهي دل نم نمك، با ياري چرخ و فلك
بي اذن من وارد شدي گفتي كه صاحب خانه ام
تاب از سر گيسو گشا ، زنجير در زنجير كن
وانگه مرا در بند كش ، ديوانه ام ديوانه ام
اي شهرزاد قصه ها عمري بمان در شهر ما
پايان نگيرد قصه ات من صد هزار افسانه ام
من در حديث عاشقي ، آشفتگي ، سرگشته گي
آخر ندانستم كه من شمعم و يا پروانه ام
آجر به آجر از وفا بر هم بنه اي با صفا
شايد كه نو سازي شود هم جان و هم كاشانه ام
شعر از يعقوب ا فروز
« ستاره كولي»
سه شنبه 24july
بوي حرفهاي پلاسيده
سرفه اتاق مست
يك تخت بي بستر ، چارقد گلدار كودري ، يك تور كهنه ، سكوت سرد
يك پاسبان گيج
به همه ي حدس ها وحواس ها
به سكوت عنكبوتي كلبه
به جنوبي هاي ساده ي عاشق ، حتي
مظنون بود
از پوست نميده ي اتاق
از غبار شرجيِ بو گرفته اثر انگشت مي گرفت
اسمم ستاره نيست آقا ، نه
ولي اهالي اينجا همه مي دانند او مال اين حرفها نبود
سه تار مي زد براي ستاره
و خودش را وقف تنهايي دريا
شعر مي خواند گاهي
و دل دريا از سينه بيرون مي زد
هر چه تور به دريا مي انداخت
ستاره به تورش نمي افتاد كه000
هنوز عاقل بود
كه دلش را يك دختر جنوبي برد
كجا ؟
خدا مي داند آنسوي رسوايي
جايي كه عشق سوداگر است
جايي كه فقط اين گيس بريده داغ شنزار بلد است كجاست
اين كولي بندري نقابدار مي داند
دو روز بعد ديدمش
خميده خميده
گونه سرخ گون
به گوش ماهيهاي بي پرده پولك مي زد و مي رقصيد
يواشكي به قطره ها مي گفت دچار شده است
لكنت گرفته بود
سه تارش بريده بريده دل داده بود
و بوي حياي تفتيده ي دهانش را دشنام مي داد
تمام روز
با ستاره اش بود و من جاي او
هي روح ماهيها را منقلب ميكردم و جنوبي مي خواندم
حوصله ي دريا داشت سر ريز مي شد
آفتاب خودش را تا ناف صدفهاي پير بالا مي كشيد
عجب رؤياي شوري
پلك كه وا كرد
دريا در چشمهاش يخ زده بود
وگلوي سه تارش شكسته
به كسي نگفت
چرا براي ستاره ي كولي، آسمان دلش كم بود
با حلقه ي زرد انگشتش
روي ماسه هاي جنوبي نوشت :
نه وُلك ، ايطوري نَمي شه
آسمون جنوب مو سِتاره نِداره
بايد اَ اينجا بِرُم
بايد جايي ديه دنبالش بگردُم
و ماه كم رو غش غش خنديد
به خدا آقا ستاره خودش رفت
اصلاً تو بگو مگر مي شود يكي براي ستاره اش سه تار بزند
بعد فوتش كند يك جاي دور خاموش
يا به قول شما
مثل خيانتي رمانتيك بكشدش
من فقط طفل بي زبان هيجانم را سپرده بودمش
آغوش مهر دريا
تا زير وبم عمر را بفهمد ، همين
هنوز واهمه دارم
نكند موجي بشود بگيردش
اين هشت روزه ي كم ذوقم از دستش رها بشود
ها ، درست است مادر نداشت
ولي نمي دانم جز من
كدام شير پاك خورده اي
گوشه ي دنج اين ساحل را نشانش داد
آقا سادگي اش را كنار همين ساحل000
اصلاً برويم بقچهي دلخوشي هايش را سر بسته نشانت بدهم
داشت به هر چه نداشت دل مي بست
گولش زدند به خدا
اِ اِ چقدر حالي اش كردم
هي بي هوا آسمان را نبين ، پلك نزن
مگر به خرجش رفت
اين پاپوش را تقدير برايش دوخته بود
گفتم به پايت لق مي زند مگر به گوشش رفت
مي گفت براي من پاپتي زيادي هست
اين تن پوش كهنه را عشق بر تنش كرد
او مال اين حرفها نبود
خدا مي داند كجا
دور از وسوسه هاي شوم اين بندر
با يك تن پوش كهنه ي عربي
چون عروسك خيمه شب بازي جنوبي
شبها در جستجوي تلألويي كم نور
روي اسكلهي لرزان تقديرش
به دور خودش دور مي زند و سه تار براي ستاره
كسي چه مي داند
به گوش ستاره چه گفت
كه هوايي شد و زمين گم كرد و 000
واي به حال شما
نوشته بود
ذهن كوچكم از اين همه دغدغهي غريب
آماس مي كند
روي اين مرداب كاغذي
معصوميتي صدفي مي پاشد براي بچه هاي كوچك ساحل
آخرش
مثل ماهيهاي آفتاب سوختهي گنديده
ليز مي خورم در دامن ساحل و
از طاعون لاعلاج عشق هلاك
آنقدر من و زمانه به دور هم چرخيديم
كه دستمان به هم رسيد
عمري من با تور
ماهي را از تپش دريا گرفتم
يك لحظه عشق با تير
ستاره را از آسمان دلم زد
لعنت به همهي چيز هاي خوب
من لخت مادرزاد
از بطن اين دنيا
لحاف دريا را به دور پيچاندم
حنجره ساز شكسته ام
وارث تمام هق هق اين بندر
عاشق شدم و تمام تنم
بوي سوختن سرد چار قد يك كولي گرفت
براي مني كه غرق دنيايم
چه فرق مي كند آب از سرم بگذرد يا نه
آري
من مادر مردهي عشق نديدهي پاپتي ، دريا
و دل دريا آتش گرفت
هر روز اينجا كنار ساحل گدازه مي پاشد
و باد حسود
همهي يادگاريهاش را خط مي زند همهي حرفهاش را
خودش را برداشت از اينجا برد
كجا
سمتي كه خودش را از اين شوريدگي بشورد
سه شنبه 24july يا « والن تاين» 11jun نميدانم
گفته بود مي خواهم اين دندان عاريه را از ته بكنم
يعني عشق را0000 آقا
در اين واويلا
لعنت به اين سيل آسماني
جنوبي ها اين روز ها
به باران ميگويند دل ستّار بي ستاره
يك ماه است يك بند مي بارد
ـ مقصر منم كه تا اينجاي حادثه
پُر چانه آمدم شما مدام از من 000 0
از هر كه بپرسي ستّار ماهيگير جنوبي را مي شناسد
كه آواره كدام ستاره به اسم سهيل توي زمين آب شد
و رفت
يك قطره خون زرد چكيده روي اين دستمال جنوبي يعني چه ؟
هنوز هم مي گويم مال اين حرفها نبود
نه ـ اسمم ستاره نيست
من دنبال شبتاب رؤيام
تا اينجا يك نفس دويدم و بعد گمش كردم
همه گفتند اين همان ستاره ي ستّار بوده است حتماً
نبايد اهل جنوب باشي تو
چه ربطي دارد آقا
خودم استخاره زدم
هنوز درست يك ماه است
كه آسمان جنوب باراني است
ستاره كجا بود بود آقا
هفت قرآن به وسط
مرا چه به اين غلط ها
بلا تشبيه من000 كاش خودتان دچار بشوي بفهمي
كه عشق دروغ نيست
و ستاره
و ستّار جنوبي
و سه تار شكسته اش
تمام شب مي لرزيدي و حرف مي زدي با يكي
اِ پريسا بلند شو صبح است وهنوز از ستاره مي گويي
چه دستمال جنوبي قشنگي در خواب خون دماغ شدي مادر؟
شعر از پريسا دهقانخليلي
نقطه نقطه نقطه000
صداي سوت قطار
و تصوير دختري مبهوت خالكوبي مي شود
جملات لال
و چشمهاي چرك خميازه مي كشند
و رنگ قهوه اي چشمان تلخ دخترك رسوب مي كند
بي علامت سؤال
نقطه نقطه نقطه000
بوسه مي دهد
خيره به لاشه ي ابرهاي سياه
و بازوان لال
از عطش به خواب ميرود
شهر بوي قبر مي دهد000
شعر از مريم قاسم زادگان
وقتي تو هستي
وقتي من هستم
عشق بالاتر مي رود
و اونوقت0000
ما مثل دو كبوتر پرواز مي كنيم
شعر از غزل عسكري (6 ساله)
به هر روئي كه خنديدم نخنديد
به او گل دادم و گل را نبوئيد
بسوزد بخت واقبال منِ زار
كه هر دانه نشانيدم نروييد
ـــــــــــــــــــــــــــ
نگارا جز وفا از من چه ديدي
چه حرف ناگوار از من شنيدي
تمام حرفهايم دلنشين بود
چه كردم منكه تو از من رميدي
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
دو دستت بر سر و صورت نهادي
لبم از كنج لبهايت رهاندي
الهي خير از عمرت نبيني
جواني را به ناكامي كشاندي
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تو در فكر خودي نه در غم من
تو يار روز خوش نه همدم من
رسول فكري بكن تدبير انديش
عصايي نيست بر پشت خم من
نگارا به آنچه تو داري قسم
و هر چه من و بي قراري قسم
به آن لحظه هاي پر از التهاب
كه بر جان من مي سپاري قسم
به آنچه به حد پرستش بود
به آن در كه تو سر گذاري قسم
به اين نغمه پرداز باغ قفس
به آن سيمِ تورِ قناري قسم
به دشواري روزهاي فراق
كه تو ساده اش مي شماري قسم
به تلخي آن خنده ي زير لب
به صبر من و ا نتظاري قسم
به فرداي فرداي فرداي تو
كه تو وعده اش مي گذاري قسم
به هر لحظه ي زندگاني من
كه از من گذشته به خواري قسم
به هر چه قسم ميخورم من ، قسم
به هر چه تو باور نداري قسم
خطا بسته ام دل به تو سنگ دل
به روي من و شرمساري قسم
شعر از مهراب علي پور
دوستت دارم من اي اندوه چشمت شعر باران
دوستت دارم كه يادت ميكند در سينه طوفان
زير اين باران وحشي ياد باران نگاهت
ميزند بر سينه چون شلاقِ بارانِ زمستان
آري آري دوستت دارم من اي زيباي عاشق
باز مي باري تو بر اين شاخه ي بي برگ عريان
مهربان با كوچه باغيهاي سرسبز وجودم
باز مي آيم به ديدارت و مي بيني تو باران
تا نگاهم مي كني گل مي كند احساس سبزم
چشمه ي ناب غزل سر مي كشد از سينه جوشان
مي دوم بيتاب و سر مست از كنار كوه و صحرا
رسته از غم چست و چابك بر لبم شعر دبستان
ياد باد آن روز ابري داروك هي مژده مي داد
مهرباني هاي چشمت باز باران باز باران
شعر از بهنام خسرواني
خجسته روز نوروز است و فروردين گل پرور
بيا صحرا صفا كن ديده بگشا لطف حق بنگر
زمين پوشيده بر تن جامه ي زيباي نوروزي
شب انبو كرده آرايش به روي سبزه بازيگر
گل سوري زده بر فرق خود تاج سليماني
شكوه زينتش بردهاست ازدلتابوهوش از سر
صداي دلنشين عندليب و ناله ي قمري
غم از دل ميبرد بيرون چوناز نازنين دلبر
نگر بر قامت بادام اين زيبا عروس امشب
به سر تور سفيد وسبزه بر تن نسترن در بر
كنار سرو بر روي چمن در بستر گلشن
چو ساقي ابر شادي ميفشاند بر لبش ساغر
زده خيمه به دامان ثريا ابر نيساني
چمن را ميدهد آب و صدف را ميدهد گوهر
بشويد از محبت قامت سرو سهي بالا
به گيسوي بنفشه ميفشاند عطر مشك تر
نسيم زندهگر ، عيسي دمِ فرخنده پي گويد:
بيا جانا در اين گلشن به رقص آهوان بنگر
گذشت ايام غم فصل گل و گاه طرب آمد
قدم نه در گلستان و بكش جام صفا بر سر
رقم زد دشتدار اين نظم وگويد تهنيت جانا
مبارك باد نوروز شما از خُرد و از مهتر
شعر از حاج شمشاد دشتدار
ساقي بيار باده كه بر جان شرر زنيم
مطرب بيار چنگ كه راه دگر زنيم
پيمان مهر و عهد مودت ادا كنيم
صد بوسه بر لبان چون شهد و شكر زنيم
بر بوستان پر گل وسوسن گذر كنيم
برسرو ناز وخرمي در باغ سر زنيم
فصل بهار آمده پروانه سان شويم
در لابلاي شاخهي پُر غنچه پَر زنيم
آوازه خوان شويم چنان مرغكان عشق
يا نغمه هاي عشق چو مرغ سحر زنيم
قبل از طلوع فجر روي گونه هاي گل
شبنم نشانده طعنه بر دُّر و گهر زنيم
شعر از احمد نيكو